loading...

مجله خبری تفریحی پانامیک

يه روزي يكي پياده از شهر به ده مي رفتظهر شد و گرسنه شد و زير درختي نشست و لقمه اي رو كه زنش براي تو راهي براش گزاشته بود رو بيرون اورد تا بخورههنوز لقمه اولو دهنش نگذاشته بود كه سواري از دور پيدا شدمر

آخرین ارسال های انجمن

ميخشو بكوب سر زبون من

poortal بازدید : 258 چهارشنبه 25 دي 1392 نظرات (0)

يه روزي يكي پياده از شهر به ده مي رفت
ظهر شد و گرسنه شد و زير درختي نشست و لقمه اي رو كه زنش براي تو راهي براش گزاشته بود رو بيرون اورد تا بخوره
هنوز لقمه اولو دهنش نگذاشته بود كه سواري از دور پيدا شد
مرد طبق عادت همه مردم بفرمايي زد و از قضا سوار ايستاد و گفت:رد احسان گناهه


از اسب پياده شد و به اين طرف و اون طرف نگاه كرد و چون جايي رو براي بستن اسبش پيدا نكرد پرسيد
افسار اسبم رو كجا بكوبم
طرفم كه از اون تعارف نا به جا ناراحت شده بود گفت :ميخشو بكوب سر زبون من
منبع:babaghesse.blogfa.com

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B :S
کد امنیتی
رفرش
کد امنیتی
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
اطلاعات کاربری
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آمار سایت
  • کل مطالب : 400
  • کل نظرات : 49
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 124
  • آی پی امروز : 15
  • آی پی دیروز : 52
  • بازدید امروز : 55
  • باردید دیروز : 286
  • گوگل امروز : 5
  • گوگل دیروز : 31
  • بازدید هفته : 422
  • بازدید ماه : 2,547
  • بازدید سال : 23,179
  • بازدید کلی : 361,964